صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
سلامـــ...
و حرفـــ آخـــ ـــر...
مــرسیــ از همهــ دوستانـــ کهــ با شمعـــ قلمــشونـــ اینــ خونــهــ تاریــکـــ ـــو روشنــ کردنـــ...
کلبهــ اینجـــا امیـــد نداشتـــ... حالا با یهــ انگیـــزهـ دیگهــ .رنگـــ قلممــ خاکستریــ نسیتــ! یهــ کلبهــ بهـــاریـــ بـــ ـــا خــــودشــــ...
بدونــــ شرحـــ...
تعــــــــــــــــــــــــطیـــــــلـــــهــــ
فرشتهــ همــ نیستمــ
خدا همــ نیستمـــ
فقط دختـــ ـــرمــ
از نوعــ ســ ــادهـ اشــ
حــــوا گونهــ فکر میــ کنمــ
فقط بهـ خاطر یکـ سیبــ تا کجا باید تاوان داد؟

” ســــرد اسـتـ و مـنـ تـنهایـمــ “
چـهــ جمـلـه ایـ !
پــــُر از کـلیـشهـ …
پـــُـر از تـهـوعـ …
جـایـ ِ گـرمیـ نـشستـهــ ایـــ و میــ خـوانـیــ :
” ســرد اسـتـــــ “…
یـخـ نمـیـ کنـیــ …
حـســ نـمیــ کنـیــ …
کـهــ مـنــ بـرایـ ِ نـوشتـنـ ِ همیـنـ دو کلمـهـ
چـــــــهـ سرمایـیـ را گـذرانـــ ــدمــــ …
آدمها چهـ موجوداتــ دلگیریـ هستند
وفتیـ سوزنشانـ را نخـ میکنیـ تا برایتــ دروغـ ببافنـد...
چقد میجسبد سیگارتـ را در گوشهـ ایـ بکشیـ
وهیچـ کسـ با خندهـ هایـ تو
پیـ بهـ عقدهـ هایشـ نبرد
از آدمها دلگیرمـ
کهـ خوبـ هایـ خودشانـ را از بد تو
مو شکافیـ میکنند
وبدهایشانـ را در جیبــ هایـ لباسـ ـهاییـ
کهـ دیگر از پوشیدنشـ خجالتـ میکشند پنهانـ میــ ـکنند
از ابنکهـ ژستـ یکـ کشیشـ را میـگیرند وقتیـ هوایــ اعترافـ داریـ
و دردـهـایتـ راکهـ میشنوند
خیالشانـ راحتـ میشود هنوز میتوانند کمیـ خودشانـ را از تو
کشیشـ ـتـر ببیننــ ــد
از آدمـ ـها عجیــــــــــبـ دلگـــ ــیــرمـ
از اینکهـ صفتـ ـهـایشانـ را در ذهنشانـ آمادهـ کردهـ اند
ومنتظر ماندهـ انـد تا تکانـ بخوریـ و ببیننـد بهـ کدامـ صفتــ میـ نشینیــ ـ
وتـو را هیـ توصیفـ کنند...هیـ توصیفـ کنند...هیـ توصیــــفـ کننــــــ ــد
خنداهـ اتـ بگیرد کهـ چقدر شبیهــ ــشانـ نیستیــ
دردشــــانـ بیایـــ ــد ...
و انتقامشـ را از تو بگیرند ...
تا دیگر بهـ آنهـا اینـ حسـ را ندهیـ کهـ کسیـ وجود دارد شییهشــانـ نیستـ
از آدمهـا دلگیـــــــــرمـ
کهـ گرمـ میبوسند و دعوتـ میکننــد
سرد دستـ میـ دهند و بهـ چمدانتـ نگاهـ میکننــد
دلتــــ .....
دلتــ کهـ از تمامــ دنیـــ ـــا گرفتهـ باشد
تنها بهــ درد بازگشتــ یهــ زادگاهتــ میـ خوریــ
دلمـ گرفتهـ استــ ...
همینــ را همــ میـ خواننذ و باز ....
خودشانــ را آن مسـافر آخــر قصهــ حســـ ــــابــ میکننـــــــــد!!!!
این بــار ، حـــق با صــدا بود... من در سکــوت می مــانــم!!

عجب موجود سخت جانی است دل...!!!
هزار بار تنگ میشود،
میشــــــکند،
میســــوزد،
میمیـــرد!
و باز هم میتپــــــــــــد...!!!
شده ام معادله ی چند مجهولی!
این روزها...
هیچــــــکس...
از هیــچ راهی...
مــــرا نمـی فــهـمـد!!!

خدایـــــــــا...دهانم را بو کن!...ببین...بوی سیب نمیدهد!
من هیچ وقت حوایی نداشتم که برایم ســــــــیــب بچیند!
میدانی یک آدم بدون ِحوایش چقدر تنــــــــــها میشود؟!
میدانی محکــــــــوم بودن چقدر سخت است ..
وقتی که گناهی نکرده باشی و حتی سیبی را نبوییده باشی؟!
میدانی حوای بعضی از آدم هایت میگذارند و میروند؟!
میدانی که میروند و جلوی چشم آدم، حوای دیگری میشوند؟!
نمیــدانــــــــــی!...تو که حوا نداشته ای هیچ وقت!
ولی اگر میدانی و باور کرده ای خستگی ام را، این آدم را ببر پیش خودت !
خستـــــه ام از زندگــــــــ ـــی...دهانم را بو کن!...ببین...بوی سیب نمیدهد...
روحم میخواهد برود یک گوشه بنشیند پشتش را بکند به دنــــیــا
پـــاهـــ ــا یش را بغــــل کند و بلند بلند بگویـــد:
من دیگـــــر بازی نمی کنم چــــــــــــــــقدر جـــــــــــــ ــــر میزنـــی؟؟؟!!!
من زن شدم، تحملی پایدار!! یک دنیا از سیبی گفت که من چیدم .
ولی هیچکس نگفت نشان عشق ، سیب
سرخی شد که من به آدم دادم..!!!
ایـــن روزهـــا آب و هوای دلم آنقدر بارانی است که رختهای دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست!!!

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف
کـــــــــــــــــــاش کسی جایی منتظرم بود...
خیس میگِریم زیر باران
به حال آن حسی که سالها زیر چتر مدفون ماند
بارانیم امشب…
آغوش گرمی…
دستان مهربانی..
پناهی…
آیا هست؟؟؟؟؟
گفته بودم میکشمت آخر … امروز … دم غروب ….. …وقت اذان …. دلم را با اشک آب دادم … رو به قبله
خواباندمش … یک … دو … سه … تمام شد … دیگر بهانه ات را نمی گیرد!!!!
نفسی برای بریدن
کوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گـــاهی…
عشقی برای خواندن
بغضی برای شکفتن
خاطراتم در دست
بازیچه میشوم گـــاهی…
نگاهی در راه
اعتمادی پرپر
پاهایم خسته
هوایی میشوم گـــاهی…
فکرهای کوتاه
صبری طولانی
صدایی در باد
زمستان میشوم گـــاهی…
روزهای رفته
ماه های مانده
تقویم ام بی تاب
دلم تنگ میشود گـــاهی…
جای پایی سرد
رد پایی گنگ
در این سایه ی تنهایی
چه بی رنگ میشوم گـــــاهی…
میگویندشکستنی رفع بلاست؛ ای دل تحمل کن... شاید حکمتیست....

اینجا حرفی نیست....کسی نیست.... حوصله ام سر میرود از سکوت.. وقتی خبری از تو نیست!
برای دلم
گاهی مادری مهربان میشوم
دست نوازش برسرش میكشم
میگویم:غصه نخور،میگذرد..
«برای دلم گاهی پدرمیشوم خشمگین میگویم:»
بس كن دیگربزرگ شدی
«گاهی هم دوستی میشوم مهربان،دستش رامیگیرم میبرمش به باغ رویا..
دلم،ازدست من خسته است!!!!!!!
گفت روزی به من خدای بزرگ
نشدی از جهان من خشنود!
این همه لطف و نعمتی كه مراست
چهرهات را به خندهای نگشود!
این هوا، این شكوفه، این خورشید
عشق، این گوهر جهان وجود
این بشر، این ستاره، این آهو
این شب و ماه و آسمان كبود!
این همه دیدی و نیاوردی
همچو شیطان، سری به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتی نشنود!
وین زمان هم در آستانه مرگ
بیشكایت نمیكنی بدرود!
گفتم: آری درست فرمودی
كه درست است هرچه حق فرمود
خوش سراییست این جهان، لیكن
جان آزادگان در آن فرسود
جای اینها كه بر شمردی، كاش
در جهان ذرهای عـــدالــــــــــــــــــــــــــــت بود.
((فريدون مشيري))